تاريخ : شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

سلام

همینطور که میدونید سه شنبه همین هفته 2 آبان شهات امام محمد باقر (ع) هست و به همین مناسبت دوست دارم ختم صلوات و موکول کنیم به این روز با همکاری شما دوستای گلم...(شما هم موافقید؟)

به نیت 14 معصوم ان شاالله 14 هزار صلوات ... با آرزوی بر آورده شدن همه حاجات و برطرف شدن تمامی مشکلات و از همه مهمتر فرج آقا امام زمان(عج)

دوستای نازم لطفا هر کسی که دوست داره تو این ختم شرکت کنه لطف کنه و بگه چند تا صلوات زحمت میکشه... مرسی از همکاریتونماچ

 

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

5شنبه خدا رو شکر عشقولی حالش بهتر بود و رفت سر کار منم عین این معتادا که تازه دستشون رسیده به مواد بعد کلی نعشگی! اومدم اینجا دلی از عزا در اوردم تا 5!!!!هیپنوتیزم تو این فاصله هم البته خونه رو جارو زدم! 2 بار عدس پلو گرم کردم خوردمو...چشمک

دیگه چشم درد گرفته بودم !!! رفتم جلوی تی وی دراز کشیدم تا حدود 7:30 که همسری زنگید که چیزی نمیخوای بخرم دارم میام خونه؟ ای جانم که دیگه داری سعی میکنی زودتر بیای پیشمبغل اصلا حال غذا درست کردن نداشتم یه جورایی دپرس بودم که با تلفنش دیگه فرفره شدمو اتاق خواب و مرتب کردمو رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به پختن کباب تابه ای با برنجخوشمزه همسری هم در همین حین اومد و نشست پای فیلم مورد علاقه ش!زبان کارام که تموم شد نزدیک 9 بود رفتم یه دوش گرفتم بعد ازینکه به موهام ماسک زدم و کرم مرطوب کننده به صورتمو و موهامو مثل همیشه کیلیپس زدم حس کردم ابروهام یه جور خاصی شدم یهو دلم خواست یه مداد توش بکشم! بعدشم رژگونه و رژلب و سایه حتی!یه شلوار پلنگی و یه تاپ سبز رنگم پوشیدمو دوربینو گرفتم دستمو رفتم پیش شوهری که داشت گردوها رو مغز میکرد گفتم میشه چند تا عکس با هم بگیریممژه اونم خندید گفت دوربینم برداشتی آوردی تازه داری از من اجازه میگیری؟!

7_8 تا عکس انداختیم با هم...تو یکی از عکسا من زبونمو اوردم بیرون! وقتی عکسا رو دیدم دیدم افتضاح شدم پاکش کردم! همسری هم دعوام کرد گفت مگه نگفتم پاکش نکن!!!! فکر کن دوباره مجبورم کرد با اون زست... عکس بندازم!!!!!!!زبان

بعدشم شام پدرشوهرینا رو کشیدم برد بعدم خودمون شام خوردیم همسری هم گفت خیلی خوشمزه درست میکنیا! از خود راضیزبان منم که بی جنبه دوباره کری خوندم واسش که بله من غذاهامو با عشق میپزم و..و..و..!زبان

بعد شام هم عملیات مرغ پاک کنی!گریه همسری هم فقط خوردن مرغ دوس داره دریغ از یه ذره کمک!ناراحتاومد پیشم نشست و کلی بگو بخند کردیم ولی کلی هم حرصم داد که هیچ کمکی بهم نکرد!!!!! رفتم سیب زمینی هایی که خریده بود و ریخته بودمشون تو سینک شستم و اومدم همسری و صدا بزنم که بره رو تخت بخوابه که خودمم رفتم پیشش یه کم استراحت کنم ولی انقدر بهش غر زدم که جفتمون از دست هم ناراحت شدیم! اون که معلومه خوابش رفت منم به خاطر مرغا رفتم تو اشپزخونه 20 دیقه ای کارم تموم شد و اومدم پای نت ساعت یک هم همسری صدام کرد و رفتم پیشش و تا 2:30 نذاشتم بخوابه!!!!از خود راضی

فردا صبحش اصلا وقت نداشتم ساعت 1:30 باید کلاس میبودم بدو بدو یه یه ساعتی درس خوندم و یه بادمجون سرخ کردم واسه ناهارم!!!لباسای شسته رو پهن کردمو البته شما ها رو هم اصلا فراموش نکردم!زبان رفتم کلاس تا 5 بعدشم همسری گفت تنها نمیخواد بری خونه برو خونه مامیت خودم شب که اومدم همه کارا رو میکنم! منم که حرف گوش کن رفتم خونه مامی و ازونجا با خواهری رفتیم خونه مادربزرگم که نزدیک یک ماه بود خونشون نرفته بودم!افسوس نزدیک 7 برگشتیم و رفتیم تو اتاق خواهری کر کر و خنده! ساعت 9 هم همسری اومد شام خوردیم و ساعت 10:30 رفتیم خونه مادرشوهری... برادرشوهری یه کارتون گذاشته بود با هم دیدیمش عجب کارتونی هم بود!!!هیپنوتیزم وقتی اومدیم خونه همسری خندید گفت جاهایی که صحنه داشت! تو ازین ور میزدی بهم میگفتی نیگاه کن داداشم از اون ور میزد!!!!چشمک

کتابمو دادم دست همسری ازم درس پرسید اونم سریع جبهه گرفت که این جز برناممون نبودا دیگه حالا حوصلم نمیشه برم ظرفا رو بشورم!!!!منم که کلا بیخیال گفتم به من ربطی نداره هر وقت دوست داشتی بشور...عینک

صبح زود هم بابا زنگید میخواستن یه روزه برن شهرستان که من تنبل گفتم حال ندارم نمیام!زبانبعدشم یه نگاه تو آیینه انداختم دیدم ابروهام در اومده!!! ساعت 5:30 صبح شروع کردم ابرو برداشتن!!! تا اینننننن حد خجسته ام من!خجالت

بعدم دوباره خوابیدم و یادمه همسری بلند شد ظرفا رو شست و ازم خداحافظی کرد و رفت منم بدرقه اش نکردم از تنبلی!! ساعت 11 هم با صدای تلفن خواهرم از خواب بیدار شدم بنده خدا زنگیده بود بگه من ناهار خونتون نمیامزبان

الان خواهر وسطیم زنگ زد یه خبر بد بهم دادناراحتخدایا خودت مشکل همه رو حل کن بچه ها تو رو خدا خیلی دعا کنید برامون... موافقید با هم یه ختم صلواتی چیزی بذاریم برا حل مشکلاتمون؟

دوستون دارم خیلیماچ

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

ساعت 5 صبح بود که با ناله همسری از خواب بیدار شدمنگرانمیگفت همینطور صاف خوابیده بودم که از صدایی که گردنم خود به خود از خودش ایجاد کرده از خواب بیدار شدم!!!روی بالشش خیس خیس شده بود از عرق!تعجب گردنش بینهایت درد میکرد! اصلا نمیتونست به طرفین خمش کنه حتی نمیتونست دراز بکشه! حتی موقع بلند شدن هم بهش فشار میومد و اذیتش میکرد! کلی گردنشو ماساز دادم! ولی هیچی به هیچی! رفت دوش بگیره شاید با آب گرم بهتر شه! منم زود رو خوشخوابی و رو بالشیها رو عوض کردم بعد گفتم با این وضعیت احتمال اینکه کسی بیاد خونمون زیاده! تا همسری بیاد اون کارایی که میخواستم صبح انجام بدم و کردم... حتی اتاق خواب و گردگیری هم کردم!تعجب بعدم که همسری اومد ازم خواست چای درست کنم صبحانه بخوریم! آب گرم هم هیچ خوبش نکرد!ناراحت دور گزدنشو با یه شال پوشوندم... ساعت 7 صبحانه رو هم خورده بودیم و همسری میگفت معلوم نیست برم سرکار یا نه! منم گفتم آخه با این وضعیت که نمیتونی!! گوشیشو برداشتم و زنگیدم به همکار خانمش و گفتم که متاسفانه امروز یه بلای بدتری سرش اومده و نمیاد!!!

مادرشوهری زنگید فکر کرد خواب موندیم! همسری هم براش توضیح داد که از 5 بیداریم...بعد یه ربع اومد بالا داشتم به گردنش روغن زیتون میمالیدم... خیلی خونسرد گفت چیزی نیست حتما با آمپول خوب میشه و رفت... این در حالی بود که من داشتم سکته میکردم از ترس و حتی خود همسری هم انقدر دردش شدید بود که گفت حتما امروز میرم ازش عکس میندازم ! ولی خونسردی مادرشوهری یه کم از ترسم کم کرد.. همش میگفتم نکنه این چند روزه ناشکری کردم اینطوری شده آخه یکی دوبار گفتم کاش آدم اگه مریضم میشه مریضیش واگیر دار نباشه!!!ناراحت

ساعت 8 بود که جفتمون خوابمون برد... یکی دو بار بیدار شدم دیدم همسری خوابه خیالم راحت شد خوابیدم... ساعت 9:30 مادرشوهری زنگید که براتون وقت دکتر گرفتم برا 10 بلند شید برید! یه کم غر زدم که چیکار به ما داره خودمون میرفتیم هر وقت میخواستیم! از بس خوابم میومد!!!

خلاصه 10:15 حاضر شدیم و با آزانس رفتیم کلینیک...تو مسیر هم به خاطر تکونای ماشین کلی اذیت شد! دکتر هم گفت احتمالا چیزی نیست چون ضربه نخورده ولی رادیولوزی هم نوشت که در صورت نیاز بریم...استعلاجی هم نوشت برا سه روز دوشنبه تا 4شنبه...عشقم 5 تا آمپول زد!نگران پیاده اومدیم خونه تا کمتر اذیت شه... تو راه زنگیدم به مامی که ناهار بریم خونشون که نبودن...

اومدیم خونه مامی زنگ زد که ببینه چی کار داشتیم من تو آشپزخونه بودم تو فکر ناهار! که این آقای مهمون دوست ما دوباره زد به تعارف کردن و بالاخره مامیو راضی کرد بیان خونمون اونم واسه ناهار!!!تعجب بهش گفتم آخه تو نمیگی شاید تو خونه چیزی نداشته باشیم!!!! خودشم که فداش بشم نمیتونست کار کنه!!!منم که خسته خسته بودم 2 ساعت همش رو پا بودم صبحم که درست نخوابیده بودم دلم استراحت میخواست اون موقع!!!

خدا رو شکر خونه که تمیز بود شروع کردم به غذا درست کردن و کاهو شستن و... حدود 1:15 دیگه همه کارا تموم بود منتظر بابا بودیم فقط... مامی هم سالادمو درست کرد تو این مدت همش نگاهم به همسری یه جوری بود! با خوردن ناهار دیگه مهربون شدم مامی هم ظرفا رو شست و ساعت 3 رفتن خونه مادربزرگم مراسم داشتن! منم که نتونستم برمناراحت تازه میخواستم استراحت کنم که زنگیدن گفتن یکی از مربی ها امروز نمیتونه بیاد و منی که قرار بود ساعت 5 برم 6 برگردم ساعت 4 رفتم 6:30 برگشتم! متاسفانه این دو روز که همسری خونه بود من نتونستم کامل پیشش باشم!

بعد کلاس همسری کمی بهتر شده بود نمیدونید چه وضعی شده بود! گردنشو که پماد میزدم روش یه حوله کوچیک گرم میکردم میذاشتم روش گردنبند و روش یه پتو مسافرتی تا شده!!!هیپنوتیزم

ازونجایی که مادرشوهری این دو سه روزو رفته خونه خواهرشوهرم فکر کنم جمعه بیاد گفتم یه شامی برا پدرشوهرینا درست کنم داشتم ماکارونی درست میکردم و تو فکر ناهار فردا بودم که عدس پلو بزارم!! که زنگ خونه رو زدن بابام بود برا عدس پلوی نذری آورده بود عمه ام فرستاده بود!!!قلب میدونید که چقدر دوس دارم!زبانذوق کنان نفری یه بشقاب میوره خوری خوردیم و بقیه شو گذاشتم واسه ناهار فرداماز خود راضی

حوصله مهمون داری هم نداشتم یه دیس ماکارونی همسری براشون برد پایین حالا باید به فکر شام شب باشمیول

خدا رو شکر همسری بهتره الانم رفته سر کار(البته فقط مغازه از ظهرم رفته) از دیروز تا حالا هم همش داره ازم تشکر میکنه میگه خیلی ماهی که دیروز به خاطر من بیدار موندی و خیلی چیزای دیگه... همش میگفت حیف این سه روز که اینطوری گذشت کاش حالم خوب بود میبردمت جاییقلب

خیلی جالب بود دیروز آخرین روز اعتبار دفترچه بیمه مون بود از ترسمون امروز همسری زود رفت تمدیدش کرد...

ببخشید تو پست قبلی نگرانتون کردمماچ

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

دوشنبه شب همسری رو راضی کردم که حتما فردا بره دکتر و بهش گفتم برای پس فرداش هم استعلاجی بگیر بمون خونه چون خودم دوشنبه کلاس داشتم دوس نداشتم وقتی خونه اس خونه نباشم...

صبح دوشنبه همسری با یه صدای گرفته تر از روز قبلش از خواب بیدار شد و زنگید سرکار و گفت نمیتونه بیاد! قرار شد تا ظهر استراحت کنه و بعد بره دکتر... من تو اشپزخونه کارامو میکردم و همسری هم تو اتاق خواب استراحت میکرد...کلی برنامه داشتم واسه اون روز که درس بخونم! ناهار رو هم گذاشتم بپزه و رفتم یه سر پیش همسری باهاش از دلتنگیام حرف زدم گفتم امروز اصلا مثل روزایی نیست که تو خونه هستی!و خیلی وقته که دلم گرفته و زندگیمون رو روال عادی نیست!... انقدر گفتم و گفتم که جفتمون بی خیال سرماخوردگی شدیم و... حتی موقع ناهار هم دیگه قاشق تو خورش نذاشتم... باقالی پلو با مرغ آبکی و مریض پسندی هم که درست کرده بودم بینهایت به همسری مذاق همسری خوش اومد و تا میتونست خورد...

بعد ناهار یه نیم ساعتی نشستم پای درسمو بدو بدو رفتم سر کلاس... حدودا 5:30 خونه بودم...

همسری بدون هیچ دوا و دکتری حالش خیلی خیلی خوب شده بود...بعد از ظهر هم مغازه نرفت تا کاملا حالش خوب شه... دیگه جفتمون شاد و شنگول بودیم و از سر و کول هم بالا میرفتیم... یه سر مامی و خواهرم اومدن خونمون همسری کلی بهشون اصرار کرد که شام بمونن ولی مامانم فهمید که من حوصله غذا درست کردن ندارم و نمودن! همسری و مامانم با هم شوخی دارن و مامانم اصلا ناراحت نشد از دستمون...

ساعت 8 همسری داشت فیلم میدید منم اومدم اینجا یه لحظه رفتم یه فکری برا شام بکنم که دیدم فیلم تموم شده و همسری اومده نشسته جای من و داره سرک میکشه تو وبلاگایی که باز کرده بودم زودی کارمو انجام دادمو اومدم ببینم داره چی کار میکنه یه کم با هم خندیدیمو شوخی کردیم...بیشتر دلش میخواست نظرات وبلاگ خودمو ببینه منم بهش نشون دادم... بعدم نمیدونم چی شد من نشستم رو صندلی اون نشست پایین و اومدم چند تا از پستای وبمو بهش نشون دادم و کلی ابراز احساسات کرد بعد گفت عزیزم بریم؟ طوری نشسته بود که پشتش به من بود منم خودمو انداختم روشو گفتم بریم؟!!!!! اصلا خودم نفهمیدم چی کار کردم!یه دفه همسری گفت آهان میخوای من ببرمت؟ تازه متوجه حرکت غیر ارادی خودم شدم زدم زیر خنده همسری هم کولم کرد و بردم!!!! انقدر خندیدم که دل درد گرفتم حالا اومدم برا همسری توضیح بدم که عزیزم اصلا متوجه کارم نشدم و خیلی انگار این کار برام عادی بود و داشتم براش مثال میزدم!! که خیلی خونسرد و با یه لبخند رو لبش گفت آره عزیزم میدونم سوار شدن من عادیه!!!قهقهه هنوزم که یادم میاد از حرکت خودم و رفتار خونسردانه عشقم خنده ام میگیره!

بعدم همسری یه کم خوابید و من رفتم سالاد مخصوص خودمو درستیدم که توش همه چی داره و من عاشقشم ولی همسری نه به اندازه منزبان ابتکار اون شبم این بود که توش پنیر رنده شده و گردو ریختم که زیاد جالب نبود! و باعث شد همسری خیلی کمتر از همیشه بخوره و خودم مجبوری تا مرز ترکیدن بخورم!

(دوشنبه یکی از بهترین روزای عمرم بود! خیلی احساس خوشبختی و عاشق بودن میکردم)

بعدم عشقولانه رفتیم خوابیدیم در حالی که همسری حالش عالی شده بود و قصد داشت صبح بره سرکار امــــــــــــــــــا...

ادامه دارد...

 



تاريخ : یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

دیشب پدربزرگ همسری از مشهد اومده بود قرار بود بعد از شام بریم دیدنش..همسری اومد خونه و گفت تا ماشین بیرون بریم هوا هم خیلی سرده یه چیزی بده من بپوشم... منم چمدون لباسای گرمو برای اولین بار تو امسال آوردم تا باز کردم چشممون افتاد به دو تا پلیور خوش رنگ مردونه...یکی سفید و توسی روشن اون یکی هم توسی تیره...جفتمون مثل بچه ها ذوق کردیم آخه اینا رو خرداد ماه از کیش خریده بودیم و کلا یادمون رفته بود...نیشخند

همسری اون تیره هرو با شلوار جین پوشید وای که چقدر بهش میومد دلم میخواست بغلش کنمو  کلی بوسش کنم! ولی امان ازین سرما خوردگی! خنثی همسری که دیشب حالش بدتر شده بود منم امروز انقدر تو کلاس با صدای بلند حرف زدم گلوم بدتر شده!:(

دیگه این سرماخوردگی به شدت خسته ام کرده فکر کنم دو هفته ای باشه داریم باهاش دست و پنجه نرم میکنیم! تقریبا یه شب در میون سوپ خوردیم!سبز دیشب یه بشقاب بیشتر نخوردم واقعا دیگه از هر چی سوپه بیزار شدم!زبانحتی تو رابطه مون اختلال ایجاد کرده و همین باعث شده من به شدت حساس بشم و دو شبه فقط کارم شده ده دیقه یه بار غر زدن!ناراحت 2 دیقه یه بارم پشیمون میشمو معذرت خواهی میکنم!همسری هم که هیچی نمیگه بدتر عصبی میشم! دیروز انقدر عصبانی شدم که با خواهرم دعوام شد!!!!! انقدر گریه کردم از ناراحتی!

امروز صبح گفتم تا خواهرم از مدرسه نیمده برم یه کادو بخرم براش و از دلش در بیارم یه ماگ واسش خریدمو رفتم پیشش و...قلب

امروزم باهام اومد کلاس و کمکم کرد ولی خیلی سخت بود سه ساعت پشت سر هم حواست به همه بچه ها باشه خیییییییلی سخته! فکر کنم دیگه خواهرم نیاد!نیشخند

بدتر از همه مامانا هستن! که آخر کلاس میان تو و نظر میدن!زبان میخوام در و ببندم تا کسی داخل نیاد!خنثی

وااااااای چقدر غر زدم!!!!!!!!!!!! خلاصه این حال روز این 2 روزه ماس! برم یه شامی بپزمو یه کم انرزی مثبت بدم به خودم اخلاقم از امشب بهتر بشه!ماچ

 

بعدا نوشت:ساعت 7 خواهرم زنگید یه سوال ریاضی داشت! گفتم شام چی دارین؟ گفت قیمه! گفتم ما هم بیایم؟خجالتاونا هم گفتن خب بیاییییییین!منتظر و من اینجوری شدمهورا گفتم آخ جووووون تازه الانم نمیرم خونشون میرم تخت میخوابم تا وقتی همسری بیاد از خود راضیولی دیری نپایید که این خوشی به پایان رسید!!!!خدا بگم چی کار نکنه این سازدندگان فیلمای کره ای رو؟؟؟!!!منتظر مادرشوهری: الو عروس خونه ای؟فرشته چی کار میکردی؟ میخواستیم بیاین یه سر پیشت!از خود راضی(آنتن تی ویشون خراب شده بود!)

من:خواهش میکنم بفرمایید خوشحال میشم!دروغگو

دویدم میز و مرتب کردمو یه دستمال به اونو میز تی وی کشیدم و یه لباس مرتب پوشیدمو در اتاق خودمونو بستم بس که مرتب بود!خجالت رفتم آشپزخونه کتری گذاشتم و شروع کردم بشور بساب!!!خجالت تو این مدتم دمپاییمو از پام در آوردم و یه جوری خلاصه بدیو بدیو میکردم که انگار رو هوا دارم راه میرم صداش پایین نره!عینکخنده

هیچی دیگه به برکت وجود اونا یه کم کوزت شدیمو خونه ظاهری مرتب شد! و چای و میوه خوردیمو و مستفیض شدیم از تماشای فیلم دونگ یی!زبان میگم همچین فیلم بدیم نیستا! همچین بگی نگی خوشم اومد ازش!زبانچشمک

مامانمم این وسط یه دو سه باری زنگید روم نمیشد بگم مادرشوهرمینا خونمونن خیلی سخت بود حرف زدن تو اون شرایط!چشمک

رفتیم خونه مامی دیدم خواهری خوابه!زبان بیچاره معلوم بود خیلی خسته شده!چشمک همونطور که حدس میزدم گفت دیگه عمرا نمیام کمکت!خنده

تو مجله منزلم یه آدرس دیگه پیدا کردم که کاور آماده میفروشن تو گاندی... این مدلش فرق داشت با اونایی که دیده بودم همسری هم خوشش اومد حالا فردا میزنگم در مورد قیمتاش میپرسم...

فردا هم جای مامی میخوام برم مدرسه خواهرم...باید ساعت 9 اونجا باشم وااای!!!نگران

راستی آمار گیر وب گذر خیلی باحاله ها حتما ازش استفاده کنیداز خود راضی

 

فعلا بایماچ

 



تاريخ : شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی
از خوردن بال مرغ بپرهیزید!! >>> به ویژه بانوان
" لطفا اطلاع رسانی کنید "

خانمی به منظور برداشتن زائده ای که اخیرا در رحمش رشد کرده بود،
تحت عمل جراحی قرار گرفت.

کیست برداشته شده پر از مایع خون مانند و تیره رنگی بود.

به گمانش، پس از این جراحی سلامتی خود را باز یافته است.

او سخت در اشتباه بود! تنها چند ماه پس از عمل جراحی بیماری او دوباره عود کرد.

با پریشانی جهت تشخیص به متخصص زنان مراجعه کرد.

در طول معاینه، پزشک سوالی از او پرسید که او را به تعجب واداشت.

پزشک از او پرسیده بود که آیا او از مصرف کننده های پروپا قرص بال مرغ است و او در حالی که به این سوال پاسخ مثبت می داد با خود می اندیشید که چطور پزشک زنان از عادات غذایی او باخبر است

 واقعیت این است که امروزه در این دنیای مدرن برای تسریع رشد، به مرغ ها هورمون استروئید تزریق می شود تا میزان سرعت در تامین نیاز جامعه فراهم گردد

این نیاز، نیازی نیست جز نیاز غذایی اجتماع. تزریق استروئید به مرغ در ناحیه گردن یا بال انجام می شود

بنابراین تجمع استروئید در این دو ناحیه از همه جا بیشتر است. استروئیدها دارای اثرات وحشتناکی بر روی بدن انسان هستند

علاوه بر تسریع رشد، اثرات بسیار خطرناک تری در مجاورت با هورمون های زنانه ایجاد می کنند که منجر می شود تا زنان هرچه بیشتر مستعد رشد کیست در رحم خود باشند

بنابراین توصیه می شود که افراد مراقب رژیم غذایی خود بوده، از دفعات استفاده از بال مرغ بکاهند


تاريخ : جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

نمیخوام به کسی بی احترامی کنم...من هدفم ازین اینجا نوشتن بیشتر از هر چیزی ثبت خاطراتمه... پس فقط میخوام مثل همیشه یه واقعیت دیگه از زندگی مو ثبت کنم... چون خیلی برام ارزشمند بود...خیییییلی

دیروز گوشیم از صبح خاموش شده بود موقع برگشت قرار شد منم تا اونجا که میخوایم خط و عوض کنیم برم تو مردونه پیش همسری...

اول که سوار شدیم خیلی شلوغ نبود ولی موقع پیاده شدن غلغله شده بود!!! معمولا 5 شنبه ها مترو شلوغه ایستگاههایی که خط و عوض میکنیم هم که همیشه بینهایت شلوغ میشه...همسر پشتم ایستاده بود و از دو طرف شونه هامو گرفته بود همه داشتن همدیگه رو هل میدادن و تو سر و کله هم میزدن برا وارد شدن! ولی وقتی من نزدیک جلوی در شدم به خدا قسم اگه دروغ بگم! همه آقایون ساکت شدن و رفتن کنار بینشون یه راه برا من باز کردن تا من راحت رد بشم...

واااای حس غروری که اون لحظه داشتم وصف ناپذیره...تمام حس شیرین این دو روز یک طرف حس اون لحظه هم یه طرف... همه اون حس شیرین و احترامی که اون لحظه حس کردم مدیون چادری هستم که سرم بود...

 کیا فکر میکردن من چادری باشم؟



تاريخ : جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : نیکی

سلـــــــــــــــــــــــــــــــامقلب

من خیــــــــــــــــــــــــــلی خوبم چون این دو روز همسر گلم پیشم بوده و همه لحظه هامونو با هم گذروندیمقلب

چهارشنبه ساعت 7:30 همسری اومد و راه افتادیم به سمت خونه خواهراز خود راضی اولین بار بود که اینجوری میرفتیم خونشون و البته شب هم میخوابیدیم...

قلب(دو تا خاطره از تو مترو تو پرانتز برا خودم(پسر بچه شیطون و زینب ستم کش!!چشمک دختر چادری خنده رویی که با لبخندش منو به خنده انداخت))قلب

وقتی رسیدیم خواهری سفره رو چیده بود و دیگه تا جااااا داشتیم خودیم! ینی خودم در تعجب بودما!!! معده ام دیگه یه اپسیلون جا نداشت!!!!هیپنوتیزم

ازونجایی که 12:30 خوابیدیم صبح زود بیدار شدیم و خودم رفتم چایی دم کردم برا صبحانه!!!! نیشخند صبحانه معزلی شده بود برا منو خواهرم حتی از روز قبلش فکر جفتمونو  مشغول کرده بود!!! آخه ما خیلی خوش خوابیم جفتمون نمیتونیم صبح زود بیدار شیم!!!زبان

بعد صبحانه ساعت 9...4 نفری زدیم بیرون من و همسری به قصد مطب خواهری استخر شوهرشم سرکار! دست شوهر خواهری خیییییلی خیلی درد نکنه که ما رو رسوندقلب

تو میدون ونک یه آقایی یهو جلومون ترمز کرد بی دلیل! سپر به سپر شدیم باهاش و جناب پر رو خان 20 تومان کاسب شد!!!خنثی به خدا یه خش هم نیفتاده بود رو ماشینش!

رفتیم مطب دقیقا 9:45 که وقت داشتم رسیدیم...12 گذشته بود که نوبتم شد! 10 مینم بیشتر کارم طول نکشید!!!! کار خاصی هم نکرد واسم دکتره!!!خنثی

یه خاطره جالبم از مطب(ازون جایی که میدونید من نمیتونم مدت طولانی یه جا بشینم!خجالت پا شدم تو همون محیط مطب یه قدمی بزنم و یه آبی بخورم...همین طور وایساده بودم یهو در اتاق آقای دکتر باز شد دیدم همون دکتره اس که تو تی وی دیدمش...نیشم شد قد گاراز قدیر زانگولر!!!نیشخند به سختی خودمو کنترل کردم و رسوندم به همسری بهش گفتم خوبه اینجوری شد من دکتر و دیدم وگرنه اگه یهو میرفتم تو اتاقش قهقهه میزدم به خدا بس که بی جنبه ام!!!!!خندهخجالتآخه میدونید من شمارشو از کسی گرفتم اونم خودش فکر کنم نمیدونست کیه! فقط گفت شنیده دکتر خوبیه!نیشخند)

چندتا دوست خاکی باحالم پیدا کردم حیف که زود ازشون جدا شدم!زبان

بعدم رفتیم رستوران یاس رو به روی پارک ملت... که محیطش نسبتا خوب بود برخورد خدمه هم خیلی خوب ولی کلاس قیمتش زیادی بالا بود...  من بازم حسابی خوردما...بزنم به تخته اشتهام خیلی بهتر شدهاز خود راضی بعدم رفتیم پارک ملت و کلی همسر ازم عکس گرفت... ولی دوسشون ندارم زیاد چون آخه عکس تکی دوس ندارم اصلا...:( چه هوااایی بود تو پارکقلباز خود راضی همش یاد باغ عمه مامیم میفتادم که تو روستاس... انگار همون لحظه ها بودن که تکرار میشدنقلب

بعدم راه افتادیم به سمت خونه...یه خاطره هم  دوباره واسه خودم(سوتی تو اتوبوس! هفت تیر و چها راه ولی عصر!زبانچشم)

صدقه سر سوتیم!یه سرم با همسری رفتیم تئاتر شهر و چای خوردیم... ( کیفم و در اب معدنی گم شده نیشخند)

تو مترووووقلبگفتم خداایا چرا من هیچ وقت آشنا نمیبینم به خدا قسم یکی از دوستای قدیمیمو دیدم تا خود مقصدم باهاش حرف زدمزبانخندهنیشخندنیشخند

خلاصه اومدیم خونه و همسری گلم دیگه مغازه نرفتماچو رفتیم اول دست بوس مادرشوهر و نون بربری تازه با پنیر و گوجه خیار زدیم بر بدن و یه سری لوازم ترشی ازش گرفتم میخوام خودم درست کنم...نیشخند بعدشم شما فکر کنید خوابیدیم! نزدیک 9 هم رفتیم خونه مامی برا شام...زبانخواهری هم اومده بود خییییلی خییییلی وقتی هممون دور هم هستیم خوش میگذره بهمون...قلب مامی هم دستش درد نکنه با سردردش برا ما که سرما خورده بودیم یه غذای دیگه هم درستیده بودماچ

خییییلی خلاصه نوشتم دلم میخواست مو به مو بنویسم ولی خیلی طولانی میشد!

تو ادامه مطلب چند تا عکس از پارک ملت گذاشتم...

یه چیز جالبه دیگه برا خودم...عدد کامنتم همون عدد شماره شناسنامه عشقمهنیشخند



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیکی

پریشب بازم همسری زود اومد ساعت نزدیک 8 بود زنگید که من 2 دیقه دیگه خونه ام! خندم گرفت گفتم طفلک ترسیده بیاد خونه دوباره من دعواش کنم...زبان چون بازم اون خونه بود و من در حال انجام کار ته دلم عصبی بودم ولی چون همسری داشت فیلم تماشا میکرد و بعدشم به کارای شخصیش رسید منم وقت داشتم به همه کارام برسم و...

داشتیم شام میخوردیم که مادرشوهرم برامون چیزی آورد تازه صدای همسری و شنید متوجه سرما خوردگیش شد! شروع کرد:قرص دارین؟! عسل و آبلیمو بهش بده و....!!!! انقدر حرصم گرفت! با خودم گفتم دیگه هر کسی تو عمرش یه بار سرما خورده میدونه چطور باید باهاش برخورد کنه دیگه!خنثی

ساعت 11 با هم رفتیم تو سایت من ثبت نام کردم برا دانشگاه...چون فقط میخواستم دانشگاه نزدیگ خونمونو بزنم... یه انتخاب بیشتر نداشتم... چیزی که دیدم واقعا خوشحالم کرد... از پارسال حدودا 3-4 تا رشته مختلف اضافه کرده بودن... از جمله رشته مورد علاقه منو...قلب واقعا اون شب انگار انرزی تازه گرفته بودم خیلی خوشحال شدم ازین بابات... خداد کنه درس بخونمو قبول شم

دیروزم اصلا خونه مامی نرفتمعینک موقع ناهار داشتم تلف میشدم رفتم سر یخچال یه کم معجون بخورم ته بندی کنم که چشمم افتاد به بسته آش رشته ای که 2 هفته پیش برا عمویینا پخته بودن و اضافه شو تو فریزر گذاشته بودم... من که انچنان آش رشته دوس ندارم بینهایت خوشحال شدم بعد نیم ساعتم معجون و آنانس خوردم حسابی سیر شدم...

دوباره حدودا 7:15 بود که همسری زنگید که من یه ربع دیگه خونه ام!!! منو میگی تازه میخواستم سوپ بذارم برا شام!!! همیشه برنامه ریزیم یه جوریه که غذا برای 9:30 آماده میشه!

دیگه تند تند همه کارارو کردم تا همسری اومد گفتم مرسی که زنگ زدیقلب بهش گفتم میشه همیشه انقدر زود بیای خونه؟مژه گفت الان سرما خوردگیمو بهونه میکنم زود میام بعدا فکر نکن بشه!

هنوز یه ربعی از اومدن همسری نگذشته بود که مادرشوهری واسش سوپ اورد!!! دستش درد نکنه ولی من انقدر قاطی کردم ازین حرکتش که خدا میدونه(آخه مادرشوهر من ازیناس که خییییلی به بچه هاش لطف میکنه بیش از حد و ازیناس که خیییلی سفارش میکنه برا چیزی که آدم خودش میدونه!!! تازه میدونه که من اصلا خوشم نمیاد و رعایت میکنه وگرنه اگه نمیدونست دیگه دیوونم میکرد با مهربونیاش!)ولی بعدش ناراحت شدم از طرز فکرم و سعی کردم بیخیال باشم!خنثی

داشتم سوپ خودمو میکشیدم بیارم که شنیدم همسری داره با تلفن صحبت میکنه و میگه بنده خدا خانمم همه چی بهم میده الانم سوپ درست کرده برام!(مادرشوهری بود!) پشتمو کردم بهش و یه لبخند گندههههه اومد رو لبام از حرفاشزباننیشخند

دیشب ساعت 9:30 شام خوردیم وااای برا من مثل ثبت یه رکورد کلی شادی آور بودخجالت آخه همیشه 9:30 یا دیرتر همسری میاد خونه!

امشب میخوایم بریم خونه خواهرم فردا ساعت 10 هم وقت دکتر دارم ناهار هم خونه دختر عمه ام دعوتم نمیدونم میرسم یا نه...تازه 1:30 بعد از ظهرم کلاس دارم ولی فکر نکنم برم!آخه هیچی بلد نیستم هنوز :(

امروز میخوام 3-4 ساعتی درس بخونم اگه خدا بخواد! برا ناهارم میخوام برا اولین بار چیکن استراگانف درست کنم اگه خوب شد عکسشو میذارممژه

من برم که کلییی کار دارمماچ

راستی دوستای گلم حتما هر روز یا هر شب آب نمک قرقره کنید خیلی خوبه اگه سرما خورده باشید که در بهبودش خیلی موثره وگرنه جلوگیری میکنه از سرما خوردگی..از آب نمک غافل نشیدماچ

اینم از ناهار امروز که از اینجادرستش کردم :)



تاريخ : دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

عاشق صبح های زودم که همسری میاد کنارمو نوازشم میکنه و منم با اینکه خیلی خوابم میاد باهاش کلی خوش اخلاقم و براش ناز میکنم... مثل دیروز قلب بعدش بهم گفت صبحونه میخوری؟ گفتم اوهوم....گفت پس من برم نون بخرم... و من زودتر از اینکه اون از خونه بره بیرون رفتم تا چای درست کنم...یه قرص هم خوردم که اشتهامو سر صبحی باز کنه...

نون بربری داغ با پنیر لیقوان و گردو و چای شیرین...اوممممممممخوشمزه میگم فقط یه جاده چالوس کم داره هانیشخنداونم میگه اوهوم ایشالله به زودی میبرمت...

همسری بدو بدو رفت سرکار منم اومدم اینجا از ذوق مهمونی دیشب زود پست گذاشتم!زبان تا 10 اینجا بودم بعدم لالا تا 12:40 با تلفن بیدار شدم! ظاهرا مامان گم شده بود داشتن دنبالش میگشتن!!!خنده آخه مامان من نه که دوتا گوشی داره اینه که هیچ وقت در دسترس نیست!!!متفکر 2 تا گوشی داره ولی هیچ وقت جواب هیچ کدومشونو نمیده!!!خنثیینی دم دست نمیذاره شون که صداشونو بشنوه!زبان

ساعت 2 با یه ظرف از باقیمونده ته چین دیشب رفتم خونه مامی بعدشم تند تند نماز و کارای دیگه و پیش به سوی کلاس...5 دیقه دیر کردم

رفتم سر کلاس دیدم واای چه کوچولوهایین!!!قلب همه 5-6 سالهنیشخندبعضیهاشون هنوز نمیتونستن از ماماناشون جدا شن! 1 ساعت اول کلاس انقدر ورجه وورجه کردم همه انرزیم رفت!!! دیگه جون نداشتم!ینی میخوام برم کلاسشون باید گاو بخورم!!!خندهخدا رو شکر در هفته یه روز بیشتر نیستنیشخند

ساعت 5:30 تعطیلشون کردم (کلاس تا 6 هست!) اومدم خونه یه نفس راحت کشیدم!

به خونه نگاه کردم که دیروز مثل دسته گل بود ولی الان!!!!! کلی ظرف نشسته داشتم بایه اتاق نامرتب!!!هیپنوتیزم

ظرفا رو شستم یه ربع بعدش دیدم همسری اومد....هنوز لباسمناسب نپوشیده بودم!!!  از حرصم که زود اومده گفتم مگه 100 بار نگفتم وقتی میخوای زود بیای به من خبر بده!عصبانی اومدم تو نت برا خودم چرخیدم اونم داشت فیلم میدید بیچاره میگفت گفتم خوشحال میشی اگه زود بیام!!!!

فیلمش که تموم شد رفتم پیشش هنوز عصبانی و دلگیر بودم سرموگذاشتم رو پاش اونم هی میگفت زنگ بزنم برات جوجه بیارن؟ میگفتم نه..برگ؟ نه..چنجه؟؟نه....

میگفتم اصلا دلم غذا نمیخواد! تا بالاخره راضی شدم به جوجه...همسری زنگید به مامانش شاید اونا هم غذا نداشته باشن برا اونا هم سفارش بده... مادرشوهری گفت ما لوبیا پلو داریم میخواین براتون بیارم؟ که منم رضایت دادم و جوجه منتفی شد... دیگه آروم اروم اخلاقم بهتر شد.... ینی من دست خودم نیست! واقعا هر وقت همسری بیاد خونه نامرتب باشه عصبی میشم!!!!

بعد شام هم با هم فیلم دیدیم و چای خوردیم و خوابیدیم...

هر جفتمونم  چند روزه سرما خوردیم همسری بیشتر! ینی جرات نمیکنم بهم نزدیک شیم!:(

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ | ۸:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیکی

سلااااااام...نیشخند

ادامه داستان از 5 شنبه تا شنبهزبان



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

به قانون جذب اعتقاد دارید آیا؟قلب



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

سلاااااااااااااااااامبغل وای چقدر دلم برا همه تون تنگ شده بودقلب

از دیروز ظهر نتمون قطع شده بود به دلیل شلوغی های این چند روز اخیر!!!خنثی الان یه ساعتیه که وصل شده...قلب برا شما هم قطع بود؟!:(

 

نمیدونم چرا اصلااااا سه شنبه رو یادم نماد!!!متفکرمتفکرمتفکر

متفکر

نه یادم نمیاد!!!تعجب

خدایا به جوونیم رحم کن!!! ینی آلزایمر گرفتم؟؟؟؟!!!تعجبتعجب

ولش کن مهم نیست!خنثی

دیروز از ظهر که از خواب پاشدم بقچه مو زدم زیر بغلم و رفتم خونه مامیزبان نه نه نه !!!اشتباه نکنید!!!نیشخند همینجوری از رو گ ش ا دی که نرفتم! اولا مثل همیشه بابا زنگید دعوتم کردمزبان( همیشه ظهر که میشه یکی از اعضای خانواده زنگ میزنن میگن نمیای ناهار بخوریم؟؟!چشمک) بعدشم شام مهمون داشتن رفتم کمکشونمژه

ناهار و که بابی املت درستیده بود برامونچشمک بعد ناهار رفت خوابید و مامی رفت سراغ غذا و من زله درستیدم موز و دونه انار ریختم توش...انار تو زله خیلی خوشمزه شده بود من بار اول بود امتحان میکردم انقدر از طمعش خوشم اومد الانم میخوام برم یکی دیگه درست کنم!!! نیشخند ینی تا این حد جو گیرم من!!عینک

بعدشم سالاد درستیدم و بعدشم گردگیری خونه و جاروهیپنوتیزم

دم غروب که همه کارا انجام شده بود به دستور مامی اومدم خونه تا براش مغز پسته ببرم! خونه رو هم جمع و جور کردم و رفتم... مهمونا 7:30 اومدن... برو بچز همون عمه و عموم بودن که رفتن مکه + مادربزرگم و عموی بابام روی هم 20 نفر بودیم...

آخر شب هم رفتیم خونه مادرشوهری و بعدشم خونه خودمون...نتم که نداشتیم زود خوابیدم شبخجالت

صبح قبل از اینکه همسری بره سر کار بهم گفت یه قولی بهم میدی؟ من:اوهوم اگه سخت نباشه!!زبان گفت اگه میشه دیگه شبا نرو نت!!امیدوارم بتونم به قولم عمل کنمچشم

بماند که منم از فرصت سوءاستفاده کردمو چند تا قول ازش گرفتمنیشخند

قرار بود با خواهرام بریم استخر که البته من باهاشون نرفتم! و به جاش رفتم یه موسسه خیریه تا مدرک قالی بافیمو بگیرم... قضیه ازین قراره که چون من بلدم دیگه نیاز به کلاس ندارم فقط یه امتحان ازم میگیرن و بهم کارت میدن بعدم مدرکمو برام میگیرن... بعد از اون باید هر ماه یه مبلغ کمو به حساب بریزیم تا بیمه م کنن بعد 15 سال هم بهمون حقوق بازنشستگی میدن... بچه ها به نظرتون خوبه؟ سوال تا حالا شنیده بودین همچین چیزیو؟

به همسری گفتم که قبول نکرد!!! خوشش نیمد انگار نمیتونه بهشون اعتماد کنه!ابرو

بعدش میخواستم برم داروخانه...ته خیابون خیریه میخورد به اداره همسری چون ساعت نزدیک 12 بود و همسری تعطیل میشد باهاش هماهنگ کردم رفتم پیشش... دم در برادرشوهری منتظرمون بود با هم رفتیم مغازه برامون غذا هم گرفته بود که خیلی خوشمزه بود جاتون خالی بعدم هم رفتم داروخانه و اومدم خونه و دیدم به به نتمون وصل شدهنیشخند

راستی امروز برا اولین... نه دومین بار زله رو سالم برگدوندماز خود راضیخجالت البته زله نبود کرم کارامل درست کردم و خیلی راحت برش گردوندم... البته به کمک چاقو و آب گرم و سشوارچشمک

شام هم داییمینا قرار بودن بیان خونه مامی و ما دوباره باید کوزت میشدیم که کنسل شد... شاید فردا ناهار بیان؟! I do not know...ابرو

از الانم بگم که گرسنه م شده خیلی چون ناهار کم خوردم...یه سینه گذاشتم بپزه میخوام ته چین مرغ درست کنمخوشمزهعاشق ته چینماز خود راضی یه سوال: برا درست کردن ته چین بهتره تمام برنج و با ماست قاطی کنیم یا نیمیشو؟سوال من نیمیشو قاطی میکنم ولی احساس میکنم اگه کامل مخلوط شه خوشمزه تر میشه ولی تا حالا امتحان نکردم...

فعلا بایماچ

شاید یه سر خونه ممی هم رفتم!!!چشمکآخه تخم مرغ نداریم!زبان



تاريخ : دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

+گفتم که با همسری راجع به نینی دارشدن جدی حرف زدیم!!!زبان یکی از حرفامون در مورد تغذیه مون بود... من تو کتاب خونده بودم که گلابی و به و انار بچه رو خوشکل و ناناز میکنهچشمک گفتم باید حتما ازینا بخوریمازبان خجالتحالا دیشب که از خونه مامی اومدیم دیدم به به آقای همسر کلی میوه خریده رفتم بریزمشون تو سینک که دیدم بلههههههه اصلا به خاطر گلابی و به بوده که رفته خرید!مژهقلب


+گفتم که دیروز با خواهرم رفتیم خرید... مامی جان سفارش داده بود براش چند تا خوراکی بخریم از جمله چیپش... موقع رفتن میگه بچه ها اگه چیپس سرکه ای نداشت برام ازون پفک توفی ها!!!! بخرین!!!

میگم:پفک توپیا؟!سوال

نه توفیا!!!(حالتش جدی بودا!!!تعجب)

انقدر خندیدم میگم مامان جان به اونا میگن کراااانننچیییییخنده

مامانم میگه چمیدونم خب یادم رفته اسمشو!تعجب

 

+دیروز تو مدرسه اومدن تو کلاس خواهرمینا که آمار بگیرن گفتن کیا اهل. تسنن هستن؟؟!!

این خواهر ما هم دست شو گرفته بالا؟؟؟!!!ابرو

گفت دیدم همه دارن بهم میخندن و ناظممونم چشماش گرد شده!!! میگفت تازه فهمیدم چی گفته!!!زبان

بچمون فکر کرده اهل. تسنن ینی کسانی که اهل قران خوندنو این چیزان دستشو برده بالاخنده



تاريخ : دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

جمعه کارای خونه رو انجام دادمو رفتم خونه مامی آخه ناهار برامون آش پشت پای عمه و عمو رو آورده بودن اونجا... بعد ناهار هم رفتم تو اتاق خواهرم  ابرو برداشتن و بند و... خواهرمم پای لپ تاپش... من که کارم تموم شد خواهری رفت یه سبد میوه آورد و با هم شروع کردیم به خوردن و حرف زدن و خندیدننیشخندماشالله به خواهرم شاید 10 تا هلو بیشتر خورد!!!خیلی وقت بود با هم اینطور نشسته بودیم به صحبت و خندیدن...قلب ساعت 5 هم اومدم خونه و اتو کردنی ها رو اتو کردم برا مهمونی شب... چند بارم به همسری زنگیدم که تو رو خدا زود بیا... ولی ساعت 8:10 اومد!!!! من دیگه کلی خوشگل کرده بودم خودمو  به قول همسری خیلی شیک شده بودم... از خود راضیهمون تیپی که گفته بودم با همون کفش و کیفه که یه ماه پیش خریده  بودم...یادتونه؟ آرایشممم خیلی ملیح بود کرم زدم و یه رزگونه هلویی با یه رز لب قهوه ای روشن که به گلبهی متمایل بود یه کم هم مداد کشیدم تو ابروهام... کلی خوشکل شده بودمزبان

با مادرشوهر و برادرشوهری رفتیم تو ماشین اصلا حوصله حرف زدن با مادرشوهرمو نداشتم!!!آخه حرفاش اکثرا برا من جذابیت نداشت!!! بیشتر بیرونو تماشا کردم... تا رسیدیم شام و اوردن رفتم تو اتاق لباسامو بذارم که یهو حالم بد شد!دوباره حالت تهوع گرفته بودم رفتم رو تراس و یه کم حالم بهتر شد اومدم تو اتاق ولی مادرشوهرم اصلا یک کلام ازم نپرسید چی شد؟!!!همونجا تو اتاق وایساده بودا!!!! همیشه اظهار نگرانی میکرد و حواسش بهم بود ولی این دفه...!!!متفکر البته اصلا اون لحظه بهش فکر نکردم و خودمو بابتش اذیت نکردم به هیچ وجه! ولی بعدش که داشتم به مهمونی فکر میکردم واقعا برام سوال شد؟!!!

شامم همچنان زیاد نتونستم بخورم... بعد شام هم با عروس خاله همسری و خواهر اون یکی عروس خاله (میزبان) رفتیم تو اتاق و مشغول صحبت بعد که یه کمی خلوت شد بازم رفتیم تو حال پیش همه تا بالاخره دستور رسید که دیگه بریم خونه...

راستی ما در اصل دعوت شده بودیم برا تولد یک سالگی دختر میزبان! ولی ظاهرا تولد و بعد از ظهر برگزار کرده بودن و خبری نبود... آخرسرم یادشون رفت برا ما کیک بیارن!

وای تو ماشین چه حالی بودقلب چه بارون عسلی اومد چه کیییییفی کردمقلب کلی دعا کردم برا همه دوستام... دیدید گاهی اوقات اصلا دوست نداری که زمان بگذره و راه تموم شه و برسی خونه؟حال اون لحظه من بودلبخند فقط بدیش این بود که همسری جلو نشسته بود و عروس خاله همسری هم باهامون اومده بود و کلی حرفای غمگین زد دلم گرفت!!!:(

ساعت 2 رسیدیم خونه... فردا صبح همسری با یه گردن درد شدید از خواب بیدار شد و سرکار نرفت همکارش هم زنگید که من گوشی و جواب دادمو براش توضیح دادم چی شده... خلاصه با هم خوابیدیم تا 1 ظهر!!!! زبان

رفتم تو راه پله دیدم به به چه بویی میاد بوی شوید پلو...منم زودی دست به کار شدمو باقالی پلو با مرغ درست کردم! ساعت 3:30 آماده شد!زبان

برا همسری هم از آش پشت پای دیروز اوردم و به قول معروف باهاش ته بندی کرد و رفت یه سر اداره شون برگشت با هم ناهار خوردیم و بعدش رفت مغازه...

واااااای نمیدونید چقدر دلم گرفته بود نمیدونم چرا؟؟!! شاید به خاطر دل غمگین عروس خاله بود! به خاطر حرفای دیشبش! نمیدونم!!! اصلا حوصله هیچ کاریو نداشتم!!!! یک شنبه هم امتجان داشتم ولی اصلا دست و دلم به درس خوندن نمیرفت شام که هیچی نپختم! خلاصه ساعت 8:30 پاشدم خونه رو مرتب کردم یه کوچولو درس خوندم بقیه شو گذاشتم به عهده همسری که ازم بپرسه!!!زبان

بازم آخر شب که گرسنه شده بودیم از آشه گرم کردیم خوردیم!!!زبان نمیدونم چرا انقدر برکت کرده!!! هنوزم تو یخچالمون هست بقیه اش!!!نیشخند

اون شب ساعت 4 خوابیدم هیچی هم درس نخودم و همه رو گذاشتم به امید فردا صبح بعد نماز!!! ولی خوابم نمیرفت اصلا!!! صبحم ساعت 9 به زور بیدار شدم ساعت 9:30 امتحان داشتیم یه کم خوندمو دویییدم رفتم ولی امتحان و به نسبت بد ندادمنیشخند

دیگه بعد امتحان هم که خوب میدونید چه حالیه...در حد عروسی در...زبان ناهار رفتم خونه مامی ساعت 5 با خواهرم رفتیم بیرون یه چیزایی خریدیم موقع اذان بود من اومدم خونه که مثلا یه کم جمع و جور کنم نشستم پای نت و...زبان یه ربع به 8 دوباره رفتم خونه مامی برا شام!خجالت که جاتون خالی عدسسسسس پلو بودخوشمزه وای بازم دلم خواست!ابله

دیشب خیلی زود خوابیدم فکر کنم 1 نشده بود ولی صبح انگار دیشب هییییچی نخوابیده بودم!!!به زور 11:15 بیدار شدم!!!خنثی

الان هم دوباره پیش به سوی ناهار مامی پززبان

چشمک



تاريخ : پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی
تاريخ : سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

از خواب که بیدار شدم زنگیدم به دختر عموم تازه نینی دار شده البته تازه تازه که نه شاید نزدیک 2 ماه باشه اما من نینیشو ندیده بودم... زنگیدم که ساعت 4 میام خونتون... تا تلفنم تموم شد همسری زنگید که بعد از ظهر با هم بریم کاور مبل بخریم؟ منم خوشحال قبول کردمو زنگیدم به دختر عموم که زودتر میام...

3:15 خونشون بودم و کلی با هم حرفیدیم و خوش گذشت بعدشم همسری از سرکار اومد دنبالمو با هم رفتیم خونه و 5 از خونه حرکت کردیم...

ناهار چیز زیادی نخورده بودم حس میکردم گلوکز به مغزم نمیرسه! هی خودمو لوس میکردم میگفتم گرسنه مه... برام چیزی بگیر بخورم... همسری هم خیلی خوشش میاد ازین جور جمله ها که من میگم!زبان کلا ذوق میکنه من بخوام چیزی بخورم بچم!نیشخند هی میگفت میخوای اینجا پیاده شیم بریم یه چیزی بخوریم دوباره بیایم؟! منم میگفتم نه هر وقت رسیدیم اینجوری وقتمون تلف میشه...

از مترو خارج شدیم داشتیم میرفتیم بیرون که چشمم خورد به ذرت مکزیکی دو تا متوسطشو گرفتیم جاتون خالی... چقدرم گرون شده!دوتاش شد 7000 تومان! به همسری میگم سه چهار ماه پیش تو فرودگاه دو تاشو گرفتیم 5 تومان میخندیدیم  میگفتیم انگار سرگردنه اس! حالا تو فرودگاه چند میدن؟!عینک

رفتیم خیابون روشندلان که بورس پارچه مبله کلا دو تا مغازه بود که کاور آماده داشتن... اولی که 2 تا مدل بیشتر نداشت و من زیاد نپسندیدم ولی 45 دیقه شایدم بیشتر تو مغازه بویمو دهن فروشنده رو خیلی تمیز ... کردیم!خجالت فکر کنم خدا خدا میکرد که ما زودتر بریم!!! اگه بیشتر میموندیم فکرکنم یه دونه مجانی بهمون میداد که زودتر بریم و خلاصش کنیم!!!نیشخند

مغازه دومی هم دو مدل داشت که از یکی خوشم اومد ولی ترسیدم جنس پارچه اش که مخمل بود خوب نباشه و دیگه خلاصه دست خالی اومدیم بیرون و دیگه تصمیم گرفتم پارچه بخرم برام بدوزن به نظرم اینجوری شیکتر هم هست...

بعدشم با هم رفتیم تاکسی سوار شیم بریم خونه که همسری گفت بریم جیگر بخوریم چون من خیلی دوس دارمقلب بعدشم ازونجایی که اون اطراف آب پرتقال طبیعی موجود نبود با هم رفتیم میوه فروشی و به خاطر اینکه من یه پرتقال بخورم!کلی میوه خریدیمنیشخندکه هنوزم نخوردم!!!زبان

وقتی رسیدیم نزدیک خونه بقیه مسیر و با برادرشوهری رفتیم...و به درخواست همسری رفتیم خونه مامی من که اونجا هم دوباره کلی دل و جیگر زدیم به بدن! بعدشم مثل همیشه خونه مادرشوهری...بعدشم خونه...

دیشب یه شب خیلی معمولی بودیم ولی به جفتمون خیلی خوش گذشتقلب

+همسری چند روزه خیلی سفت و سخت حواسش به درس خوندنمه یک ساعت پیشم اس زده بخون شب ازت میپرسماقلبامیدوارم شب جلوش سربلند شمنیشخندخجالت

 



تاريخ : سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : نیکی

دیرزو صبح مثل همیشه با نوازشای همسری از خواب بیدار شدم ساعت نزدیک 6 بود تا چشمامو باز کردم شروع کردم به غر زدن و ایراد گرفتن از همسری البته حق با من بودا!!!عینک همسری مظلومم همون موقع بلند شد کاری که باعث ناراحتیم شده بود و انجام داد  و تا اون رفت دوباره خوابم رفت... کارشو که انجام داد اومد گفت شیر عسل درست کنم میخوری؟ منم که دیگه دلم اول صبحی واسش سوخته بود با مهربونی گفتم اوهوم میخورم با کولوچه!ولی بازم موقع خوردن غر غر کردم و بازم همسری جونم با روی گشاده رفت و من موندم و عذاب وجدان!!!!

یه سر اومدم اینجا بعد چند دیقه رفتم بخوام ولی دلم خیلی به حال همسری سوخت و از خودم خجالت کشیدم که چقدر رک بعضی حرفا رو بهش زدم و اون اصلا به روی خودش نیاورد که چقدر ممکنه حرفام باعث ناراحتیش شده باشه! گوشی و گرفتم دستمو شروع کردم به نوشتن...

"عزیزم حرفای امروزم دست خودم نبود من فدای مهربونیات که هیچ وقت ازم ناراحت نمیشی و..." هنوز سندش نکرده بودم که صدای اس ام اس اومد زود سندش کردم و اس و باز کردم دیدم بلههههه خودشه " فدات عزیز دلم... دلم برات یه ذره شده قربون تمام فداکاریات نفسمی دلم هواتو کرده" پشت سرشم یه اسمس بوس دار فرستاد... اشک تو چشمام جمع شده بود...گفتم چقدر دلامون به هم وصله

اس زدم"از شب تا صبح با یه ملحفه خوابیدم! یه بارم پیش نیمد از سرما بیدار شم رو خودم پتو بکشم! صبح که دیگه داشتم میپختم از گرما!!! ولی الااااان؟؟؟!! هنوز خوابم نرفته که انقدر سردمه! خوابم بره چی میشه!! قدر آغوش مهربونتو میدونم عزییییزم:*



تاريخ : دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیکی
تاريخ : دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : نیکی

به دنبال اعلام مدیر گوگل، مبنی بر عدم توقف پخش فیلم توهین‌آمیز به پیامبر (ص)، علمای مسلمان برای نشان دادن اعتراض استفاده از جستجوگر گوگل و سایت یوتوپ را در تمامی کشورهای مسلمان به مدت دو روز ( 3 و 4 مهر ماه ) منع و تحریم کرده‌اند.
طبق پیش بینی انتظار می‌رود سهام شرکت گوگل افت کرده و خساراتش به 210 میلیون دلار برسد.
لطفا این مطلب را به عنوان پست در معرض عموم قرار دهید و همچنین به دوستان خود اطلاع دهید تا بزرگترین حرکت در دفاع از رسول الله را انجام دهیم.

 



تاريخ : یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : نیکی

 اگه ماهی از سال بودم: اردیبهشت چون همه جا تو این ماه فوق العاده قشنگه


اگه یه روز هفته بودم: 5 شنبه چون نگران هیچی نیستی و همه کارا رو میزاری برا جمعه


اگه یه عدد بودم: 8


اگه یه همراه بودم: همسر


اگه یه نوشیدنی بودم: دوغ محلی


اگه یه گناه بودم: نمیدونم!


اگه یه درخت بودم: چنار


اگه یه گل بودم: رز سفید


اگه آب و هوا بودم: بهاری


اگه یه رنگ بودم:  سفید


اگه یه پرنده بودم: قمری


اگه یه صدا بودم: صدای آب


اگه یه فعل بودم:  صبر داشتن (که خودم ندارم!!!)


اگه یه خیابون بودم:  ولیعصر


اگه یه پنجره بودم: رو به باغ


اگه تاریخ بودم: صفویان


اگه یه فیلم بودم: مقصد نهایی


اگه پزشک بودم:پزشک قلب


اگه یه وسیله آشپز خونه بودم: قاشق


اگه یه ساز بودم:  پیانو


اگه یه کتاب بودم: قران


اگه شعر بودم: شعرای حافظ


اگه یه اسم بودم: امیر


اگه طبیعت بودم: چشمه


اگه یه حس بودم: عشق


اگه یه بازی بودم: اسم و فامیل دسته جمعی


اگه یه بیماری بودم: هیچی!


اگه یه ناسزا بودم: بی تربیت!!!


اگه یه حیوون بودم:  اسب


اگه حکم دادگاه بودم:  بخشش برا بیگناهان


اگه یه میوه بودم:  هلو و شلیل


اگه یه هنر بودم: نقاشی


اگه یه جاده بودم:  نور به لاویج

 

دوستای گلم خانومی جون ،آرسی جون، نازی جون، ونی عزیز، بانو جون، غرغرو جون،شیدا جون، بهار جونا،مهسان گل، مهتاب خانم،الهه جون،هستی گلی ،سمانه جون ، بچه تخسه جونم! راضیه جونی،مامان پریسای گل، ثنا جون،خانوم فانتزی جون و فرزانه جون و من کوچولو جان و همه دوست جونی هایی که الان یادم نمیاد... شما هم دعوتینا...ماچ